|
عشق وعاشقی
|

زندگی حباب روی آب
زندگی چراغ توی باد
زندگی هيزم خيس تو اجاق
زندگی لحظه به لحظه بدتر
زندگی هر چی بمونه سخت تر
در یکشب سیاه همانسان که مرگ هست قلب امید در بدرمات من شکست
سرگشته و برهنه و بیخانمان ُ چو باد
آنشب رمید قلب من و از سینه فتاد :
زار و علیل و کور : بر روی قطعه سنگ سپیدی
که آنطرف در بیکران دور :
افتاده بود ُ ساکت و خاموش ُ روی گور
گفتم : ای ترا بخدا ُ سایبان پیر
با من بگو که خفته در این گور مرگبار ؟
یکقطره خون چکید بدامانم از درخت !
فریاد بر کشید : که ای فرد تیره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ُ هر چه که هست ............
بر سنگ سخت گور
از بیکران دور
با جوهر سرشک
دستی نوشته بود:
«آرامگاه عشق »
گفتم : سکوت !
گفتمش با غم هجران چه کنم ؟
گفت : بسوز !
گفتمش چاره ی این سوز بگو ؟
گفت : بساز !
خم می شن شاخه های غمگین کاج زیر برفای سنگین و سرد
گم می شن میون پرده های مه شاخه های روشن سبز درخت
دل من مرده و افسوس که کسی مرگ خوشبختیمو باور نداره
آره مرگ دست خداست هر کسی سایه ای بر سر نداره
کرم شب تاب ُ دیگه رونق نداری وقتی که خورشید و آزاد می کنن
تاریکی خونت خراب وقتی که آفتابو ول می کنن
مثل صیاد پریشون همه جا دنبال شاه ماهیم تو ماهیها
گریه که درمون درداست همیشه گریه هم درمون دردم نمی شه ...............
اما کجا ؟!
هر کجا روم آسمان نیز همین رنگ است.........
زمین نیز به همین خشونت است و مردمان ................
کنجی را می خواهم که نه رنگ ریاکاری ُ نه زبان زخم کاری ُ و نه نگاه ...... ُ
هیچ چیز وجود نداشته باشد .
همه اش صفا و یکرنگی ُ همه اش صداقت و راستی ُ که آنهم در این بازار نیرنگ متاعی است بس نادر
سلام 
من تو را دوست می دارم
لحظه های با تو بودن را
ونگاهی که از عشق سرشار
وصدای تو ترنم خوش محبت
و چگونه قیمت گذارم بر این عشق
من تاجر شهر آرزوهای توام
چگونه باور کنم
خموش گریه لبریز از غم تو را
من تاجرم
چه قیمتی بر اشکاههای تو گذارم
من عشق و صداقت تو را خریدارم
آه!! چه معامله سختی است
چگونه قیمت گذارم
بر گونه هایت
که خیس از قطرات اشک توست